شمعی در باد

اشعار کوتاه

آخدا
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

کجا ول کردی و رفتی آخدا ؟

تو چقد خیال تختی آخدا!

درد و رنج آدما رو میبینی؟

هنوزم خدای خوب زمینی ؟

تو هنوز با بنده هایی آخدا؟

اگه نیسی پس کجایی آخدا؟

 دل آخه بد جوری امشب داغونه

طفلک از دنیا و آدمات خونه

دنیامون ساکت و سرده، میدونی؟

دلامون هم پر درده میدونی؟

این درا یه روز همش بسه نبود

آدم از خودش چنین خسه نبود

سر سفره اگه نون خالی بود

دلامون خوش که نون حلالی بود

نمی دونم میدونی چند سالیه

روزگار بد جوری حال به حالیه

خیلیا تو بغچه شون نون ندارن

لیلیای کوچه مجنون ندارن

دیگه این محله نیس مثه قدیم

چی بگم این روزا ما خیلی بدیم

پهلوونا همه آمپولی شدن

بی شرفها اونا هم پولی شدن!

از رفیقا که نپرس دلم پره

نکنه بگم بشون بر بخوره

آخه هیچ کدومشون یار نبودن

یکی شون محرم اسرار نبودن

بدونن هنوز داری کنارتن

کوچیک و نوکر و دوست و یارتن

ببینن نیاز داری ناز میکنن

تو هوای دیگه پرواز میکنن

وای از اون روزی که تیغت نبره

دستاتم به ته جیبت بخوره

کوچیکات سرور و سردار همگی

گردنت رو چوبه دار همگی

اون که از نوکری تو هی میگه

پول نبینه واست اربابه دیگه!

شهرمون خلاصه خیلی درهمه

تا سحربرات بگم بازم کمه

اما بیش از این  مزاحم نمیشم

نمیخواد بمونی تا سحر پیشم

یه سؤال آخر اینه آخدا

بعد از این دنیا همینه آخدا؟

اگه اینه دیگه مشکل بتونم

رو زمینی که تو داری بمونم

یه روزی همین روزا کشون کشون

میرسونم خودمو به کهکشون

اگه من بدم تو خوبی مگه نه؟

تو که ستار عیوبی مگه نه؟

اونجا اما دری رو به روم نبند

اگه دوزخی شدم تو نپسند...