شمعی در باد

اشعار کوتاه

بر وزن آبی - خاکستری - سیاه
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
 

قبل از هر چیز با درود به روح و روان زنده یاد استاد حمید مصدق.

 با شاهکار بی مانندش " آبی -خاکستری- سیاه "

 

 

در خزان دل افسرده خویش

من در اندیشه دیدار توام

من در این ویرانی

و دراین خیرگی حادثه ها

عاشق راه خرابات توام

دیدن روی تو اندیشه من

دیدنت آرزوی بی پایان

حسرتی درد آلود !

    ***  ***

زندگی را با تو

آرزویی است محال

کاش با این همه آمال شبی

همچو خواب در نگه ناز تو من

باغم خویش گذر میکردم

کاش در برکه ذهنت آری

باز یک لحظه سفر میکردم

    ***  ***

دل هنوز از تو سخن می گوید

یاد چشمان تو در بیشه دل

گرم نور افشانی است

کاشکی مهر من اندر دل سنگین تو

راهی می جست

    ***  ***

کاش می آمدی و می خواندی

دفتر شعر مرا

شعر من قاب رخ تنهایی است

ثمر خواندن آن گریه و آه !

کاش خطی ز وفای تو شبی

مینمود بر من آشفته نگاه .

چشم من منتظر آمدنت

گاه می بارد و گاهی  پر ابر

کاشکی شمع وجودم در باد

تن به خاموشی و سردی میداد

آنچنان سرد که انگار نبود

    ***  ***

تو تهی مانده زعشق

من سراپا همه عشق

چه کسی در دل تو افشانده

تخم بی مهری ما را یکسر ؟

    ***  ***

روزها مرده و شب دلگیر است

دلم از دوری رویت افسوس

سخت دلگیر تر است

    ***  ***

داغ دیدار توام هست ولی ...

آنکه آموخت جفا را برتو

پر و بالم بسته

وای دردا دردا !

اشک بی وقفه نگاهم را شست

من چه هنگام

رگ خواب تو را خواهم جست ؟

خواب را با چشمم

مدتی هست که از جمله فراموشی هاست

کاش میخوابیدم

تا مگر در رگ خواب

هستی ام را

که تو را می دیدم

    ***  ***

دل من خواب نگاهی پر مهر

دل من خواب وفایی از تو

دل من خواب تورا میبیند

باغبانی که تو را

از سر شاخه گلزارم چید

ریشه خواب مرا می چیند

    ***  ***

از هوای نفست

میدمد باز نسیمی در شهر

باز هم صبح دگر !

    ***  ***

عطر خوب همه گلها در توست

تو بهاران منی

منم آن خاک که در غربت تو

چو کویر قاچ زنان می پوسم

تو ببار بر تن من

که تو باران منی

همه زائر به کلیسا و بت و کعبه و دیر

تو مسیح من و ایمان منی !

من چه می گویم آه !

نفس پاک مسیحا از توست

همه بتها ز تو می گیرد نام

تو خدای دل سوزان منی !

    ***  ***

زندگی را باتو

هوسی رویایی است

بی تو انگیزه ماندن به گلستانم نیست

    ***  ***

ای تو با من همه سرد

این همه سوزش جانم از توست

آتش عشق تو تبخیرم کرد

ناله و داد و فغانم از توست

نگهی کن به من خسته که دریابم باز

راه گمگشته فردایم را

    ***  ***

ناز وقهری که تو با من داری

هردم از جان به تنم میکاهد

    ***  ***

من به هرچیز که بوی تو دهد معتادم

وبه راهت دیدی

هرچه گفتی دادم

اینهمه سنگدلی با من افسرده چرا

از غم و جور تو من با که سخن بردارم؟

سخن ازهجر تو گفتن بی جاست.

    ***  ***

در شبانگاه که رفت

دو پرستوی نگاهت در خواب

من به مهمانی چشمان تو خواهم آمد

و تو را خواهم گفت

غم تنهایی را

من تو را در قفس سینه فرو خواهم برد

تا بدانی قلبم

با صدای تو و عشق تو به خون میرقصد

کودک قلب من اما تنها

او فقط عشق تو را می داند

کودک قلب غم آلوده من

با چه شوقی هر روز

قصه عشق تو را می خواند

    ***  ***

گل نازم آیا

به دلم در دل خواب

خنده از روی وفا خواهی کرد؟

سخن از روی محبت به دلم خواهی گفت؟

چه خیال عبثی !!!

    ***  ***

وای گاه سحر است

صبح دمید...

مرغک خواب ز چشم تو پرید

دست کم در رویا

کودک قلب من از قلب تو

 یک خسته نباشید شنید

چه هوای خوبی !

    ***  ***

مو به موی تن من

همه از عشق تو دم می راند

فکر باز آمدنت هست هنوز ؟

تو به دیدار دلم می آیی ؟

باز هم وهم و خیال

باز هم خواب و سراب

گریه ام می گیرد...

    ***  ***

یاد آن خاطره هایی که، کنارم بودی

زندگانی آن روز

شور و مفهومی داشت

ما گل بوسه خود را هر دم

با تب عشق رها می کردیم

روی لبهای پر از خنده هم

ما غم و خستگی دنیا را

می پراندیم زیاد

ما به هنگامه خواب

نام یکدیگر را

با لب بسته صدا می کردیم

    ***  ***

آرزو می کردم

قلب همواره وفادارت را

به گمانم دل تو با دل من

تا ابد پیوندی است

وه ! چه می دانستم

آن زمانی که ترا میطلبم

تو به من میخندی

    ***  ***

این جنونی که به سر پروردم

درد روز افزونم

روزگاری که به آتش بردم

همه از عشق تو بود

و چه پیمان هایی

که حباب گشت و به دست تو شکست

    ***  ***

من  به امید وفای تو

تورا بوسیدم

چه وفایی که تو با من کردی

تو چه دل سنگ

چه با من سردی !

    ***  ***

گریه ام می گیرد

که ره زندگی ام را بستی

و چه آرام از این عشق و جنون بگسستی

واین همه سعی و تلاش

که بیایی و به بن بست رسید

    ***  ***

همه هستی من خاطره هاست

خاطراتی که تو با من بودی

عاقبت در قفس سینه دلم

با همین خاطره ها می میرد...

تو اگر برگردی

میتوانی به دلم  جان بخشی

    ***  ***

ماه و خورشید هم از ،

برق چشمان تو نور افشان است

می توانی که ببندی چشمت

تا بمیرد خورشید

یا بخندی بر ماه

تا بماند جاوید

    ***  ***

من بیچاره

به هر ساز تو می رقصیدم

و به خوابی که تو باشی در آن

شاد می گردیدم

دل سنگت اما

شیشه خواب مرا نیز شکست

    ***  ***

قصه عشق مرا

کوه از دشت شنید

سنگ در بستر صد ساله خود

نا گه از خواب پرید

    ***  ***

من گمان میکردم

ذره ایی در تو وفا هست هنوز

ای دریغا امروز

با چه کس باید گفت

که به اندازه آن ذره وفایی که نداری تو

مرا میخواهی !

من ز هجران تو دلگیرشدم

به امید تو چنین پیر شدم

چه امیدی ؟ افسوس !

   ***  ***

آه ای رفته سفر

خواب از دیده خود بیرون کن

بنگر

که در این غربت تلخ

از من غمزده اکنون چه به جا مانده است ؟                                              

                                                      هیچ...

میتوانی باز هم برگردی

خانه را بهر تو ای ناز

هنوز جایی هست

تو مپندار که رنجیده شدم

دل من عشق تو را می خواهد

عشق یعنی همه چیز

غیر از آن هر چه که پنداری

                                 هیچ...

    ***  ***

من در اندیشه یک شعر بلند

که تو در زیرو بمش قصه شوی

آنچنانی که تو را هست به تصویر کشم

اندر آیینه نگر

آنچه در آینه می بینی بخوان

شعر من است ...

بی تو چون فرهادم

کوه کن رفت به کوه

باز از تیشه عشق

بیستون می لرزد

    ***  ***

بی تو ویرانم

حیرانم

آری بی تو

روح سرگردانم

همه را برده ز یاد

من زگلهای جهان نام تو را می دانم

    ***  ***

بی تو شاید که ز جا برخیزم

لیک افتاده

با تنی جان داده

نه نگاهی که نشانی زحیات

نه زبانی که بر آرد فریاد

بی تو آن شمع که می سوزد شام

آرام

     آرام

قطره قطره به عدم خواهم رفت

    ***  ***

گر بمیرم تو به خود خواهی گفت

مردکی را که دو چشمان من افسونش کرد

عشق در خوابش برد

و پس از آن انگار

که تن برگ خزان دیده ایی

در خاک نشست

    ***  ***

من اگر خاک شوم

همه گر خاک شوند

تو نباید که بمیری حیف است

ابدیت را کاش

با تن و جان تو پیوند زنند

    ***  ***

باد این قاصد پیر

تن خود را به در خانه ما می ساید

به گمانش که مرا باز به او پیغامی است

باد از پنجره کوچه مرا می خواند

باد عشق دیرین مرا می داند

در پس پنجره می گرید باز

شاید اندوه مرا می فهمد

در دل من دردیست

که تویی درمانش

    ***  ***

من به امید تو بر می گردم

و صدا می زنم آی

رحم کن بر دل من

که اسیری آمد

که شکسته بالی

به تمنا آمد

من به چشمان تو آلوده شدم

سردی دست من آن گرمی دستان تو را

آن چنانی که تو می پنداری

نچشیده است هنوز

چشم دل را باز کن

در مهرت بگشای

که اسیری آمد

که شکسته بالی

به تمنا آمد

داستانها دارم

از نگاهی که به ره ماند و

نخوابید بی تو

از زمانی که دگر ماه

نتابید بی تو

بی تو قلبم فرسود

                      فرسود

و چنین آبم کرد

    ***  ***

من شبی گریه کنان در باران

به تمنای تو بر می گردم

و صدا میزنم آی

رحم کن بر دل من

تو به دیوانگی ام میخندی

بی خیال از غم و اندوه دلم

راه  را می بندی

    ***  ***

من نباید ز تو مایوس شوم

تو نباید بنشینی تنها

من اگر با تو نباشم دردم

تو چطور ؟

تنهایی ؟

از کجا که من و تو

قلب خوابیده دنیایی را

پر ز غوغا نکنیم

از کجا که من و تو

عشق را در دل این مردم شهر

باز بر پا نکنیم

    ***  ***

چشمها منتظرند

این همه سردی بی حاصل چه ؟

    ***  ***

چه کسی خواست میان من و تو

اینچنین فاصله بر پا گردد ؟

دیده اش گریان باد

با تب و گرمی عشق

زندگی باید کرد

سبب فاصله را باید جست

سخن از آنکه تو برگردی نیست

سخن از من هم نیست

سخن از مهر و محبت دوستی

سخن از آتش دل

سخن از خاطره هاست

    ***  ***

کودک خسته دل

سینه گرم تو را می خواهد

آه مگذار دلم

آن امیدی که به درمان دارد

به دل خاک سیه بسپارد

آه مگذار فراق تو دگر

خواب را از نگهم بردارد...!