شمعی در باد

اشعار کوتاه

یک غزل
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

ما لب زگفتن حق ، یک لحظـــه بر نداریم

از ما مرنج منعم ، جز این هنـــــــر نداریم

هر دم مگــــــو حکایت از وحشت سر دار

کز تیغ آن دو ابرو ،عمریست ســـر نداریم

گفتی که آتش است این،بال وپرت بسوزد

بالم کجا ؟پرم کــــــــو؟ ما بال و پر نداریم

دیوانه ام بخواندی دیگر چه بهتـــــر از این

بر لب برای این فعل عذر دگـــــــر نداریم

هیچم از این ملامت ، ناید به ســر ندامت

بگذر زمــا کزاین ره ،فکــــــــر گذر نداریم

گیرم زیـان نمودیم ، زین ره که در ربودیم

دیوانه ایم خبر از ســــــــود و ضرر نداریم

شیدای او چنانیم کز او به خــود رسیدیم

الحق حقیقتیم و جز حق خبــــــــر نداریم

هر کس بر ادعایش شاهد کند کسی را

ما شاهدی بغیــــــر از چشمان تر نداریم

پر کن پیاله ام را با دست خویش ساقی

کامشب به هوشیاری تاب سحر نداریم .