شمعی در باد

اشعار کوتاه

شاهکاری از یغمای جندقی
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

از یغمای جندقی

 

نگاه کن که نریزد، دهی چو باده به‌دستم

فدای چشم تو ساقی، به‌هوش باش که مستم

کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر

به ‌شرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم

ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند

به وجه خیر و تصدق، هزار توبه شکستم

چنین که سجده برم بی‌حفاظ پیش جمالت

به‌عالمی شده روشن که آفتاب‌ پرستم

کمند زلف بتی گردنم ببست به‌موئی

چنان کشید که زنجیر صد علاقه گسستم

ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت

نشست و گفت قیامت به قامتی‌ست که هستم

نه شیخ می‌دهدم توبه و نه پیر مغان می

ز بس‌که توبه نمودم، ز بس‌که توبه شکستم

ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش

که در میان دو دریای خون فتاده نشستم

نداشت خاطرم اندیشه‌ای ز روز قیامت

زمانه داد به دست شب فراق تو دستم

حرام گشت به یغما بهشت روی تو روزی

که دل به گندم آدم فریب خال تو بستم...