شمعی در باد

اشعار کوتاه

خواهش
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
 

در گرگ و میش چشمانت

مرده بودم

اما... بودم!

تو چرا رفتی ؟

از برم چنان گریختی

که سَرم

از قطاری که تو را برد

سوت میکشد هنوز!

رفته ایی و

در آتش چشمانی که

هرگز نگاهم نکرد

تمامی ندارد این مردن!

چه کنم؟

فقط بلدم به طریق خود

عاشقی کنم تورا...

و آنچه مرا از دست کاری نیست

همین طرز عاشقی است

که معنای من است

منی که دیگر من هم نیست

و مجال اثبات تو را هم ندارد

واژگانش

همه خشتی است

که بر این دیوار بنا می نهد

دیواری که ای کاش

یک پنجره داشت

و روزی به آخر می رسید

.

.

.

رد پایی را که رفته ایی

بگیر و شتابزده برگرد

که عجیب دلتنگ توام

تویی که تنها ،

نیامدن ات

همیشه سر وقت بوده است...