شمعی در باد

اشعار کوتاه

سپید خاکستری
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

روی تختی که نیستی

تنها خیال توست

که همبستر من است.

و من اینجا

با اشعارم

چنان عاشقی میکنم با تو

که خدا هم 

از سطرهاش می زند بیرون.

باید هوایی تازه کنم...

نمی شود !

پنجره این خانه

 به سمت هوای تو

باز می شود فقط

طوری سنجاق شده ایی به ذهنم

که به هر دری میزنم

آنگونه که باید

مجنون تو باشم ایستاده ایی!

این بالش 

   این تخت 

     این پتو،

بوی آغوش تو می دهد هنوز

تو نیستی و

من که زودتر از خورشید

بیدار توام

سهمی که از آسمان روز 

می برم

بغض خاکستری 

ابر پشت پنجره ایی ست

که نه می ترکد

نه میرود با باد

فقط 

آتشم را سرخ تر میکند!

گاهی فکر میکنم

این روزها که 

سخاوت از شانه هایت بالا تر است

می گذاشتی ای کاش

کمی از آرزوهای قشنگت را هم

برای من

یا می گذاشتی بمیرم...

مثل دیشبم در خواب

که مرده بودم در آن

شبیه همین روزهای خاکستری

که زندگی میکنم بی تو

لای این شعرهای سپید.!