شمعی در باد

اشعار کوتاه

یک غزل
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

ما لب زگفتن حق ، یک لحظـــه بر نداریم

از ما مرنج منعم ، جز این هنـــــــر نداریم

هر دم مگــــــو حکایت از وحشت سر دار

کز تیغ آن دو ابرو ،عمریست ســـر نداریم

گفتی که آتش است این،بال وپرت بسوزد

بالم کجا ؟پرم کــــــــو؟ ما بال و پر نداریم

دیوانه ام بخواندی دیگر چه بهتـــــر از این

بر لب برای این فعل عذر دگـــــــر نداریم

هیچم از این ملامت ، ناید به ســر ندامت

بگذر زمــا کزاین ره ،فکــــــــر گذر نداریم

گیرم زیـان نمودیم ، زین ره که در ربودیم

دیوانه ایم خبر از ســــــــود و ضرر نداریم

شیدای او چنانیم کز او به خــود رسیدیم

الحق حقیقتیم و جز حق خبــــــــر نداریم

هر کس بر ادعایش شاهد کند کسی را

ما شاهدی بغیــــــر از چشمان تر نداریم

پر کن پیاله ام را با دست خویش ساقی

کامشب به هوشیاری تاب سحر نداریم .


 
 
تو هم بخوان
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
 

عاقبت یک روز

خسته میشود آیینه

از این چروک های پی در پی

و بیرون میاندازد از قاب خود

مردی را که شکل من است...

................

کوه را به کوه رساندم

دریغ از رسیدن به آدمی!

...............

تلاش بیهوده است

توانایی کشیدن چیزی

در من نمانده

حتی نفس عمیق...

................

پرورش ماهی آزاد

در حوضچه های خانگی !!!

................

دوران مجنون گذشته است

به دیوانگی های من

نگاه کن...

..............

راست میگویند

بزرگ شده ام...

این روزها هیچ کجا

جایم نیست

حتی در تخت خواب کودکی ام!

................

میخواهم

گورم را بکنم و بروم

بیل و کلنگ لطفا"...

 

 

 


 
 
قبل از آنکه بمیرم؟
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

از دوستان گرامی خواهشمندم جمله ناتمام زیر را هر گونه که می خواهید کامل کنید. همچنین می توانید به صورت خصوصی حرف خود را بیان کنید:

پیش از آنکه بمیرم دوست دارم ...


 
 
شاهکاری از یغمای جندقی
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

از یغمای جندقی

 

نگاه کن که نریزد، دهی چو باده به‌دستم

فدای چشم تو ساقی، به‌هوش باش که مستم

کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر

به ‌شرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم

ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند

به وجه خیر و تصدق، هزار توبه شکستم

چنین که سجده برم بی‌حفاظ پیش جمالت

به‌عالمی شده روشن که آفتاب‌ پرستم

کمند زلف بتی گردنم ببست به‌موئی

چنان کشید که زنجیر صد علاقه گسستم

ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت

نشست و گفت قیامت به قامتی‌ست که هستم

نه شیخ می‌دهدم توبه و نه پیر مغان می

ز بس‌که توبه نمودم، ز بس‌که توبه شکستم

ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش

که در میان دو دریای خون فتاده نشستم

نداشت خاطرم اندیشه‌ای ز روز قیامت

زمانه داد به دست شب فراق تو دستم

حرام گشت به یغما بهشت روی تو روزی

که دل به گندم آدم فریب خال تو بستم...

 

 

 


 
 
چند کوتاه دیگر
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
 

نه حسادت برادران

به چاهی می اندازدم

نه یعقوبی از فراغم کور

اینجا گرگ گرسنه هم

مرا نخواهد خورد

یوسف که نیستم

تو راحت پرتقالت را بخور...!

............................

تمام هکرها را میخواهم

برای رمزگشایی بازآمدنت

پیش من !

..............

لبهایت را مینویسم

پروانه ها

مشتری شعرم میشوند...

................

 چه می داند کسی ؟

شاید بهشت

بدون مزه سیب

چیزی کم داشت.

..................

عزیزم !

مجنون عوضی دیده ایی ؟

از امروز ببین.!


 
 
یک هایکو و چند کوتاه
نویسنده : فرشید کیوانداریان - ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠
 

 

زیر لنگه کفشی

گذر آرام سوسک

از کنار زندگی ...!

...........

رفته ایی و

کفشهایم

سخت هوس بیابان کرده اند.!

...................

ترا چه زیان

یک روز اگر

میهمان مطلب گرم دهانت شوم؟

...........

چه کرده ایی

که این روزها

زمین شناسان

احساس سنگ را ازمن میپرسند؟